تبليغاتX
مداد رنگی
چهارشنبه پنجم دی 1386
به قبرستان که می روی ، همه خوابیده اند
دراز به دراز
زیر خاک ها و سنگ ها
با سینه ای پر از راز ها و رمزها و عشق ها و نفرت ها
خاطرات یکنفری و دو نفری و چند نفریشان
و نگفته های با خود به گور برده شان
می ایستی , بر فراز سنگ نوشته های سرد , درهای بدون دستگیره خانه آخرت
تنها , تو , تنها , آنان
تن , در میان تن ها , تن ها در میان خاک
تفاوتی نیست میان تو با تمامی شان , تو زنده ای اما انگار مرده ای
تو با تمام داشته هایت ایستاده ای , و آن ها با تمامی داشته هایشان , خفته اند
سنجاقک ها سرگردان در میان قبرهای بی نشان
بی نشان از تمام احساساتشان
و تو , با تنی که زیر پوستش خون می دود , ایستاده ای
از تنهایی شان میترسی , از سنگینی خاک و نامهربانی سنگ های تیز
خجالتی نیست از این ترس 
, صادقانه بگو : - من از مدفون شدن می ترسم
مدفون شدن در زیر هجوم روزهای گذران و فراموشی های ساده
که فلانی مرد و تمام شد و تو , هم شاید , مرده باشی
سرمای بی مهری از سردی خاک هم کشنده تر است
زنده به گور شدن در زیر غبار های هرزگی و بی تفاوتی , وحشتناک است
 , مردن , قبل از مردن 
هر کدامشان بارها و بارها شاید , تجربه اش را داشته اند
مرده اند در ایستاده بودنشان
با درد و زخم های بی درمان
شب های قبرستان , سکوتش کشنده است 
یک هفته و شاید یک ماه و شاید برای همیشه تنهایی و تنهایی و تنهایی
مرده اگر باشی می دانی که مرده ای , تکلیفت مشخص است
...از ناسپاسی و نسیان انسان ها گریزی نیست
زنده , به ظاهر , اگر باشی و مرده گونه بپندارندت , عجیب بغضت مچاله میشود در گلو...
قبر , طولش دو متر و شاید یک متر و هشتاد باشد و عرضش یک متر و شاید هشتاد سانت 
, دنیا که نه عرضش مشخص است و نه طولش
تنهایی آدم ها قد محیط دورو برشان است
هر چقدر بزرگتر , تنها تر و کشنده تر
زیر خاک ها و سنگ ها که باشی شاید کسی , رهگذری , گدایی , رد شود و نگاهی به خطوط حک شده بر سنگت بیندازد و آهی بکشد
زیر بار غم ها که باشی , کسی حتی نگاهت هم نمی کند , شاید سر تکان دادنی باشد , که آنهم از سیلی بد تر است
کفر نعمت نمی کنم, زندگی زیباست , نفس کشیدن رحمت است , تحرک لذت بخش است
اما , از درد دل نمی توان به آسودگی گذشت 
, دل آدم می گیرد
می روی خرید , لباسهای نو , دلخوشکنک های بیهوده برای ساعتی , عطر و ...

 و..خانه که میرسی , در اتاقت شبیه در خانه آخرت بسته می شود رویت
نه نوشته ای دارد , نه نشانی
کسی هم رد نمی شود از رویش و کنارش
لباسهایت آویزان بر چوب لباسی , مثل پوست کنده آدم های مرده
هی پوست عوض میکنی , آبی روشن , بنفش , قهوه ای , خاکستری , و سفید
سفید بیشتر از همه به تنت می آید 
, مثل کفن
مرگ سرنوشت ناگریزیست , می ترسی تمام رازهایت با تو مدفون شود , چه بسا , هم اکنون هم مدفون است
....دست بر دستی و لبخندی و سلامی و چطوری و خلاص
همه چیز بیهوده می شود گاهی عمیق , از قند های حبه تووی قندان گرفته تا ... همه چیز ناگهان طعمش تلخ می شود
مثل دود سیگار , مثل قهوه غلیظ و سرد
این حس پیچیده نمی دانم از کجا می آید , نفوذ می کند در تمام وجودت  , نفس هایت به شماره می افتد
گلویت درد می کند , سرت سنگین می شود و دلت می خواد های های با خدا حرف بزنی 
اما سکوت بایدت , همه خفته اند , و تو هم باید خفته , بمیری در خودت
شبیه اسفنج شده ای می دانم , تمام غصه ها و رنج ها را به خویش می کشی و لبریز می شود
و شب , حتی فشاری , بهانه ای , گله ای و یا نوشته های , قطره قطره می چکاندت از منفذ چشم ها
درشت و بلورین و شور 
, شوری اش از شدت تلخی هاست , و زلالی اش از ساده گیهایت
به یکباره در خویش کشیدی و قطره قطره باید تاوان پس بدهی 
, آنان که مرده اند , مرده اند و خلاص 
و تو باید مدام بمیری و زنده شوی , معاد شاید معنایش همین بوده باشد
قدم می زنی روی سنگ ها , روی آدم های خفته , روی هیچ بر جا مانده های آشنایان و غریبه ها
شادی , صدایش میکنی با صدای گرفته , امید , می جویی اش در پس دود ها و تیره گی ها , محبت , می بویی اش در فضای متعفن
 ,حقیقت دارد
زندگی زیباست , با لایه های پرنگ رویا و خیال و تصویر سازی های متعدد ,
زیباست با مجازی شمردنش , با جستجوی هیچ در پوچی های مسخره اس , لابه لای نیمه شب ها در بین بی هویتانی که هیچ نمی دانی جز بودنشان
که آنهم علامت سئوال بزرگیست
دست و پا زدن های ممتد , به امید طنابی , صخره ای , دستی , و شاید تخته پاره ای ,
و از آن دورهای کسی ترانه می خواند که :
- های , بیا , جزیره رویاهایت اینجاست , تقلا کن بیچاره , کار بکش از تخیلاتت , نداری اگر بسازش آن قصر ها را , آن درخت ها را , آن چشمه ها را , بساز , بساز در خواب هایت در ذهنت در درونت و در اتاقت , تو مخلوق خالقی هستی که تو را در ذهنش آفرید , تو نیز می توانی
گوش می سپاری و می روی و می روی , و مدام دست و پا می زنی و هر کثافتی را چنگ می زنی به امید اینکه شاید همین باشد ...
چهل سال و شاید پنجاه و حتی گاهی سی و بیست و ده سال بیشتر حضور نداری , به بالاترین قله های افتخار هم اگر برسی , نهایتش گوری در قسمت اندیشمندان و بزرگان است , و نهایت نهایتش اسمت را می نویسند در روزنامه ها آدم ها گاهی دلشان خوش می شود به پلویی و چلویی و لمیدنی و قلیانی و لذت دنیا را می برند ....
و گاهی بعضی , غرق در گنداب شهوات , می گویند : - ما که جوانیمان را کردیم ... و چقدر هم خوش به حالشان می شود از گذر ذهنیشان در آلبوم گندکاری هایشان و درون خود ذوق می کنند
....آدم ها عجیبند و در هر دو حالت خفته و ایستاده شان , مرده هایی بیش نیستند
تمامی شان فراموش شده اند
اگر حس نیاز نبود , نه عشقی بود و نه محبتی و نه لبخندی برای حواله دادن ,
نیاز , نیاز و نیاز
ایثار حالا , همان کبوتر سربریده و لگد مال شده به زیر پاهای هجوم آدمیت است
از پیش مرده ها که بیایی بیرون , می روی به سمت قبرستان خودت و دیگر مرده های متحرک
....و باز میرسی به آنها و : سلام , چطوری , حالت و احوالت و کوفت و مرگ های دیگر تکراری
و میدانی و میسازی و میسوزی
و بدا به حالت
روزها در گذرشان در هم میپیچندت
و تو نمیدانی ...گناهت چیست
کسی چه میداند
......شاید دوباره جرقه ای و باز زمینی و باز آدمی و باز روالی و
....و ما , محکوم به تکراریم تا زوال 
 فکر کن
...

پی نوشت: خیلی چیزها هست که باید باور کنم...حسِ آدمی رو دارم که تا الان چشمهاش رو بسته بودو تازه داره همه چیز رو میبینه...اولین بار بود که آرزو داشتم اشتباه فکر میکردم اما...کاش زودتر میفهمیدم...چیزی رو که گفتنش سخت بود انگار!!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:53  توسط نرگس  | 

دوشنبه بیست و ششم آذر 1386

دلم هیچی نمیخواد  جز تنهایی...جز گریه...

چی بگم وقتی هیچ کس من، و از من رو نمیفهمه...فهمیدنِ من کارِ سختی نبود به خدا!...حیف که کسی نخواست...هیچ کس سعی نکرد...حرفهای نگفتنی رو انگار هیچ کس جز با گفتن نمیفهمه!...غمِ آدم دیدنی نیست! قصه ی شنیدنی هم نیست!...بعضی حرفها رو باید دید...آخه بعضی حرفها گفتنی نیست!

یه چیزی از جنسِ بغض گلومو فشار میده...قطره های بارون... تندتر از همیشه...میخورن روی صورتم و بعد...لیز میخورن و می اُفتن پایین!...خیلی تند...گاهی ریز...گاهی درشت...اما زیاد...خیلی هم زیاد...

بالایِ سرم رو نگاه میکنم که ببینم هوا ابریِ یا نه...اما به جایِ آسمونو ابر...چشمم اُفتاد به سقف...سقفِ اتاقم...! پس این صدایِ باروون از کجاست؟ یعنی من الکی خوشحال شده بودم؟...رفتم پشتِ پنجره...یه کوچولو تردید داشتم...می ترسیدم شادیم خراب بشه... ــ شادیی که دلیلش فقطُ فقط باروون بود... ــ بالاخره بازش کردم پنجره رو...دستمو بردم بیرون تا خیس بشه و من مطمئن بشم که اشتباه نکردم!...نه این دیگه باروون بود...باروونِ واقعیِ واقعی...همونی که منتظرش بودم...

یه حسی بهم دست داد شبیه پرواااااز...امشب چه باروونی میاد...لحظه ها رو میشمارم تا وقت خواب...دلم میخواد یه پل بزنم از روو عقربه های ساعت...تا برسم به دلِ شب...اون وقتی که همه جا ساکته...همه جا تاریکه...فقط منم و باروونُ بی خوابی...

توو آسِمونِ امشب...هرچند ماه درست حسابی معلوم نیست...هر چند ابریِ ابریِ ُ تاریک ُ تاریک و بی ستاره تر از همیشه...امــــــــــــــــا این آسمون از همیشه قشنگتره؛ ستاره های قشنگی که هررر شب دستم رو میبردم بالا تا بگیرمشون...امشب خودشون دارن میان پایین...

وای...دلم میخواد همه رو بیدار کنم...همه ی آدمها رو...صدایِ باریدنِ نوررر شنیدن داره...

من هنووووز هم عاشقِ لالاییِ بارونم...آخه این فرق داره...بعدش...به جایِ خوابهایِ آشفته و شاید هم کابووس(!)...بیداریِ ُ بیداری...یه جوور آرامش...

امشب وقتی باروون گرفت دلم بد جووری واسه ی نرگسِ قبلنا تنگ شده بود...رفتم سراغِ دست نوشته های ۳ ساله پیشم! چه جالب!!! ۳ سالِ پیش هم همچین شبی باروون منو غافلگیر کرد با اومدنش...وقتی خوندم دقیقا ریزٍ احساستی رو که اون شب تووی دلم بود رو یادم اومد...هر چند هیچ کدومشو ننوشته بودم اونجا!!! اما از چیزی که نوشته بودم نمیتونستم چشم بردارم...باورم نمیشه اینو من نوشته بوده باشم! نوشته بودم:

                     در انتهای شب مردی از جنس مهتاب اشکهای ستاره ها را

                     در چاله ها میریزد؛ گویی میخواهد خاطره یِ ماه در ذهنِ تمامِ

                       چاله ها حک شود!

خاطره ی ماه...در ذهنِ چاله ها...

غرقِ این فکرا بودم که کاشکی توو این سه سال الکی قد نمیکشیدمُ...همون قدی میموندمُ...که یهو دیدم یه اس ام اس اومد:

                       "نرگس اشکِ آسِمونو دیدی؟

                        ....

                       وقتی زندگیِ آدم سرد بشه سرمایِ اشکِ آسِمون کاری باهاش نداره...!"

دوباره رفتم توو فکر...

سرمایِ اشکِ آسِمون، با اینکه پنجره باز بود و هوا سرد...اما منو اذیت نمیکرد...

یعنی من هم زندگیم سرد شده؟

...............................!!!

                                       

پی نوشت۱: تا حالا شده ۲ ساعت کناره یکی راه بری و اون با تمامِ هیجانش برای تو حرف بزنه...و تو اصلا حواست نبوده که اون هم کنارته...چه برسه به اینکه فهمیده باشی چی گفته و چی شنیدی و الان چه جوابی باید بدی...با خودت میگی حتما توو فکر بودم...میگردی توو خودت...میبینی اصلا چیزی نمونده که بخوای بهش فکر کنی!...نگران میشی...پس من کجا بودم یعنی؟ یه دلیل مسخره میاری...حرفهاش تکراری بود که گوش ندادم!...یهو  یه صدایی میپیچه  توو سرِت...خیلی یواشه...اما تو میشنوی...میگه تو داری خودتو گووول میزنی...تو مُردی...خیلی وقته...تویِ تو مُرده...مگه برای کشتن و مُردن باید حتما یه تفنگ باشه و یه گلوله...بعدشم بنگ؟! نه!....تو مواظبش نبودی...بودنو موندن یه چیزایی میخواست که تو نداشتی...میترسم...یه چیزی میاد توو ذهنم...شبیهِ یه جرقه...میگم چه چیزایی؟...میتونم پیداشون کنم؟...میتونم داشته باشمشون؟...قول میدم مواظب باشم از این به بعد...قوووول! اما هیچکی جواب نمیده...داری دست و پا میزنی...بینِ بودنو نبودن...دوستت داره نگاهت میکنه هنوز...منتظره که جوابشو بدی...جوابی که تو حتی سوالش رو هم نمیدونی! ...بهش یه لبخند میزنی...زُل میزنی به کفِ خیابون تا دوستت اشکاتو نبینه...و یه وقت فکر نکنه که دیوونه شدی! ...زود ازش خداحافظی میکنی...قدمهاتو بلندتر بر میداری تا زودتر ازش دور بشی...اون صدا دوباره بهت سیلی میزنه...این بار محکم تر از دفعه ی قبل...ترسو تو داری فررررااااااررررر میکنی ...از خودت...از ن ر گ س...

پی نوشت۲:کاش فردا را کسی پنهان کند...لحظه را در لحظه سر گردان کند...کاش ساعت را بمیراند به خواب...ماه را بر شاخه آویزان کند...

پی نوشت۳:باران بهانه ای بود برای گریستن...و گریستن بهانه ای برای دلتنگیهایم...دلتنگیهایی که حالا پر از خالیست...دلتنگی برای چیزهایی به غیر از آدمها...

پی نوشت۴: این دفعه کلِ آپم پی نوشت بود...معذرت!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:21  توسط نرگس  | 

یکشنبه یازدهم آذر 1386

کبوتر , با آن پاهای پر اندود
 با کاکلی بر سر و طوقی بر گردنش

 اوج می گرفت و شاد از آزادی اش
 بالا و پایین می رفت در آسمان آبی
 صدای بر هم خوردن بالش گوشنواز بود و آرام بخش :
 پرپرپرپر ... پرپرپرپر
 کبوتر , بی پروا و گستاخ
 در فرودی بی مهابا و شتابان
 با سر , محکم خورد به دیوار سیمانی
 تق ...
 تماشایش هم درد داشت
 اینکه در اوج آزادی و شادی ضربه ای بخورد به تنت
 ضربه هر چقدر کوچک , عمیق می شود و دردش هر چه قدر کم
 بزرگ می شود و کاری تر
 درک درد عمیقش , کار هیچ بیننده و شنونده ای نخواهد بود
 اینکه کسی می گوید :
 - می فهمم .
 شاید دروغی باشد مصلحتی و ناگزیر
 کبوتر با سینه نرمش , فرومی ریزد روی کف داغ آسفالت خیابان
 دو بالش باز و سرش تابیده به عقب
 سعی می کند بلند شود , چه تقلای بیهوده ای
 ما آدم ها , بعد ضربات اینچنین , که سر و تن روحمان را می کوبد به آسفالت داغ حقیقت های تلخ زندگیمان ,
 بلند شدنمان افسانه ای بیش نیست
,
 چه رسد به کبوتر طوقی دل نازک شکسته بال ...
 قطره های سرخ و درشت خون , بر پیشانی کوچک و سفید کبوتر
 به شکفتن گل سرخی می مانست در میان سپیدی برف
 چشمانش دو دو می زد
 بالهایش را تاباند و نیمه کاره ایستاد
 گردنش تا خورد به عقب
 انگار داشت دعا میکرد یا آسمان را به کمک می خواند
 عقب عقب رفت
 قطره ای سرخ , داغ تر از تمام داغی های آسفالت کف خیابان چکید روی زمین
 تالاپ ....
 به گمانم استخوان های کوچک و نازک گردنش , شکسته بودند
 پر از بغض و تسلیم , پر از علامت سئوال

 
آسمان هر چقدر که بزرگ هم باشد , باز دیواری هست که بکوباندت به حقیقت تسلیم
 آسمان رویای آدم ها , دیوار ندارد
 اما , لحظه ای که قطره خونی داغ و سرخ , می چکد به روی گونه ها

 
تازه می فهمد که از رویا تا واقعیت , دیوار سیمانی سیاهی بیشتر فاصله نیست
 گردنت می شکند و قلبت و الماس یکدست هستی ات , همه با هم
 و دانه دانه می چکد , زلال و گرم به روی گونه هایی که زمانی بوسه گاه رویاهایت بود
 کبوتر تسلیم آغوش خیابان می شود
 لحظه ای قبل از بستن پلک هایش , تصویر خودش را می بیند بر فراز بی کران آسمان
 شاد و بی پروا و آزاد

 
چه می شد اگر دیوار سیاه سیمانی , آرزوهای نافرجامش را به سقوطی همیشگی مبدل نمی ساخت ؟
 زندگی همین است
 چه برای من و تو , چه برای کبوتر طوقی
 تکان های خفیف اندام سفید کبوتر , نشان از دل کندن سختش از تمام داشته هایش می دهد
 عشقش , لانه اش , دانه های روی پشت بام و حوض کوچک خانه قدیمی
 از پرواز تا سقوط همین قدر راه بود که کبوتر رفته بود
 ساده و سخت
 گربه ای سیاه از جوی آب می خزد بیرون
 چشم هایش بدون هیچ جستجویی اندام سفید کبوتر را نشانه می کند
 دو قدم نیم خیز و آهسته با سری پایین
 و بعد قدم های تند و مملو از شهوت گرسنگی
 همیشه اینطور شروع می شود
 خسته و نحیف و نومید افتاده ای که کسی از در می آید
 با لبخندی و واژه هایی عطر آلود
 تو شکسته ای از رسیدن به بن بست آرزوهایت
 و او خوب می فهمد که طعمه ای لذیذ تر از تو برایش پیدا نمی شود
 با اشاره ای کارت تمام است , و هستی ات و هر آنچیزی که داشتی و نداشتی
 کبوتر چند بار در نهایت نومیدی بالهایش را می زند به هم
 گربه , می جهد و در آنی , گردن شکسته و باریک کبوتر , میان دندانهای تیزش جا خوش می کند
 تمام می شود...

 گربه با طعمه امروزش می رود به تاریک ترین زیر پل های جوی های متعفن ,
 و چند پر سفید به جای می ماند و چند قطره خون خشک
 ساعتی بعد هم هیچ ...
 هیچ هم بر جای نمی ماند
 کدام مقصرند ؟
 کبوتری که پرواز می کند در آسمان زنده بودنش ؟
 یا دیوار سیاهی که رشد کرده از سنگریزه های حقیقت های تلخ فراموش شده ؟
 و یا گربه ای که شهوت گرسنگی چشمان عطوفتش را کور کرده است ؟
 به راستی که هیچکدامشان

 
زندگی , ترکیبی از زشتی ها و زیبایی هاست
 که هیچکدامشان دینی به گردن هم نخواهند داشت


 

پی نوشت۱: دیدی بعضی از حس ها نه سیاهه ِ سیاهه نه سفیده ِ سفید؟!  یه جورایی خاکستریه انگار...بعضی وقتها سیاهیش بیشتره...بعضی وقتها هم سفیدیش...من این روزها...پرم از این حس ها...و این زیاد خوب نیست...جذر و مد احساساتِ من خطرناکه...من میترسم!!!

پی نوشت۲:یه تصمیمی گرفتم از امروز...میخوام هر نفسی که میکشم...فکر کنم که آخرین نفسیه که تو این دنیا میکشم...هر کاری که میکنم فکر کنم که آخرین باره که اون کار رو انجام میدم...اینجوری خیلی خوبه...حداقل سعی میکنی اون نفس رو عمیق تر از نفسهای قبل بکشی...و اون کار رو بهتر از همیشه انجام بدی و بیشتر و بیشتر ازش لذت ببری...امتحان کن ببین چقدر زندگی شیرین میشه برات...

پی نوشت۳:باید چشمهام رو فیلتر (!) کنم...هم چشمها و هم گوشهام رو...من نباید هر نگاهی رو ببینم...من نباید هر حرفی رو بشنوم...از این به بعد فقط جلوی پامو نگاه میکنم تا نخورم زمین..".من نباید هر نگاهی رو ببینم"...نه به خاطره هیچ کس...به خاطره خوووووودم...یه فکری هم باید برای گوشهام بکنم...تو میگی چی کار کنم؟...گوشهام خیلی بد شدن تازگیها...بی اجازه ی من حتی حرفهای نگفته رو هم میشنون دیگه چه برسه به حرفهای گفته!!!

پی نوشت۴: من از احساس شک کردن به احساسه آدمهای دورو ورم بیزارم......

همین!


 
 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:30  توسط نرگس  | 

جمعه بیست و پنجم آبان 1386

 

دنیا دیوار های بلند دارد و درهای بسته که دور تا دور زندگی را گرفته اند نمی شود از دیوارهای دنیا بالا رفت.نمی شود سرک کشید و آن طرفش را دید. اما همیشه نسیمی از آن طرف دیوار کنجکاوی آدم را قلقلک می دهد
کاش این دیوارها پنجره داشت و کاش می شد گاهی به آن طرف نگاه کرد.شاید هم پنجره ای هست و من نمی بینم .شاید هم پنجره اش زیادی بالاست و قد من نمی رسد با این دیوارها چه می شود کرد؟
می شود از دیوارها فاصله گرفت و قاطی زندگی شد و می شود اصلا فراموش کرد که دیواری هست و شاید می شود تیشه ای برداشت و کند و کند. ...شاید دریچه ای،شاید شکافی،شاید روزنی
همیشه دلم می خواست روی این دیوار سوراخی درست کنم.حتی به قدر یک سر سوزن،برای رد شدن نور،برای عبور عطر و نسیم،برای...بگذریم.گاهی ساعتها پشت این دیوار می نشینم و گوشم را می چسبانم به آن و فکر می کنم؛ اگر همه چیز ساکت باشد می توانم صدای باریدن روشنایی را از آن طرف بشنوم.اما هیچ وقت،همه چیز ساکت نیست و همیشه چیزی هست که صدای روشنایی را خط خطی کند
دیوارهای دنیا بلند است،ومن گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.مثل بچه ی بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد.به امید آنکه شاید در آن خانه باز شود.گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار. آن طرف حیاط خانه ی خداست. وآن وقت هی در می زنم،در میزنم،و میگویم:"دلم افتاده توی حیاط شما.می شود دلم را پس بدهید..." کسی جوابم را نمی دهد،کسی در را برایم باز نمی کند.اما همیشه،دستی،دلم رامی اندازد آن طرف دیوار.همین. و من این بازی را دوست دارم.همین که دلم پرت می شود ...آن طرف دیوار، آنقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند،تا دیگر دلم را پس ندهند.تا در را باز کنند و بگویند: بیا خودت دلت را بردار و برو. آن وقت من می روم و دیگر بر نمی گردم
......من این بازی را دوست دارم
 

 

061203_001.jpg

پی نوشت۱:من خوبم و جاری در زندگی...امیدوارم که توش حل نشده باشم!!!

پی نوشت۲:...نه من شکست نمی خورم...ایمان و دوست داشتن روئین تنم کرده اند...

پی نوشت ۳: بعضی چیزها هستند که باشند...نباید نیستشان کردند...نباید اشتباه کرد...باید مواظب بود...باید فکر کرد...

ن م ی د و ن م................بعضی حرفها را فقط دستها بهم میگویند...فقط دستها...!

پی نوشت ۴: یه سواله که چند وقته بد جوری ذهنم رو مشغول کرده...

"چرا انسان بر خلاف همه ی جانوران بر روی دو پایش ایستاده است؟؟؟"

 

...بهم بگو تو چی فکر میکنی...خیلی برام جالبه...میخوام ببینم کسی هست که مثل من فکر کنه؟!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:22  توسط نرگس  | 

جمعه یازدهم آبان 1386
هیچ وقت شعار نداده ام که به زور لبخند بزن...بعضی وقتها باید تا نهایت آرامش گریست...!

...آنگاه تبسمت زیبا تر از رنگین کمان بعد از باران خواهد شد...

پی نوشت۱: این روزها حس جامعه شناسیم بدجوری گل کرده...!ساعتها تو خیابون قدم میزنم...مردم رو نگاه میکنم....تو ذهنم تحلیلشون میکنم...به نتایج جالبی هم میرسم انصافا!!!....اونها هم منو نگاه میکنن...تو ذهنشون تحلیلم میکنن...و به نتایج جالبی هم میرسن احتمالا!!!...چقدر مردم رنگو وارنگن...مثه جعبه ی مداد رنگی های من شاید!

.............................................................!

پی نوشت۲: این بوی عود هم تازگیها کم حالم را بد نمیکنه...اما خاموشش هم نمیکنم...خیره شدم به دودی که ازش بلند میشه...شایدم اون زل زده به من!...نمیدونم...اینا مهم نیست...مهم اینه که داره با من حرف میزنه و من میشنوم...! پس خاموشش نمیکنممممم

پی نوشت۳:خوشحالم...چیزهایی دارم برای خوندن که از خوندنشون برای بارمین بار هم خسته نمیشم....چیزهایی که با دیدنشون توان نگریستن را در خودم نمی بینم دیگر....اما توان گریستن را چرا...! این اشکها را با هزار لبخند عوض نمیکنم...دوستشان دارم این اشکها را...این مهمانهای ناخوانده را دوست دارم من...یک دنیا! افسوس که قورت دادن خاطرات خوشمزه فرصتی برای نوشتنشان باقی نمی گذارد!!!

پی نوشت ۴:دستانم طمع بیابان میدهند اما...دلم دریایی و قلبم آسمانی است...پس باران خواهد بارید...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:26  توسط نرگس  |